مامان جونم!

به مناسبت برگشتن مامانم:<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

دسته گل محمدی، به شهر ما خوش آمدیJ

 

/ 25 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فراع

چه جالب که تو براي من يك خط نوشتي، (ويرگول شيفت + ۷ يا شيفت+۲ هستش بالاخره خودم پيداش كردم) تازه بهم احترام هم گذاشتي و بصورت جمع مخاطب قرارم دادي. نه من دوست ندارم خودم رو معرفي كنم، چون اون وقت نمي تونم هرچي كه دلم مي خواد رو بنويسم، اگه خودم رو معرفي كنم دوباره مجبورم توي همون چارچوبي كه ظاهرم نشون ميده خودم رو نشون بدم و اين نمي ذاره كه حرف بزنم. البته مي تونم توري وانمود كنم كه تو مثلا حدس بزني كه من ممكنه اون باشم ولي فعلا نمي خوام اين كار رو بكنم، مثلا من اگه بگم ايمان هستم بازم ممكنه كه من ايمان نباشم و فقط بنويسم كه ايمان هستم پس مطمئن نباش كه من كيم. امروز كه داشتم ميومدم سر كار با خودم گفتم كه تو مجبور خواهي بود هر چيزي را كه من مي نوسيم بخواني، چون ممكن است حرفهايي بزنم كه مجبور باشي پاكشان نمايي،پس مي خواني،الان احساس خوبي دارم، مي تونم حرف بزنم بدون اينكه كسي بدونه كيم و حداقل يك نفر مي خواندش.واقعا اين وبلاگ جالبه كاش سالها پيش باهاش آشنا مي شدم اون وقت كلي حرفهايي رو كه داشتم رو مي شد بزنم. الان رفتم يك نگاهي به كامنتهايي كه دوستات برات گذاشته بودن انداختم،حرفهاي معمولي و چرت و پرتيه. چرا اينه

فراع

مگه بهت نگفتم جاي نوشتن رو زياد كن وقتي كه ديگه نمي ذاره تو همون باكس بنويسم، تمركزم بهم مي خوره، شايدم دست تو نباشه، ها؟ يادم رفت كجا بودم ديگه.آها داشتم مي گفتم اين دوستات مي تونن با اساميه ناشناخته بيان و حرفاشونو بزنن، آدمها اينجورين ديگه هر كاري رو كه خودشون مي كنن فكر مي كنن درسته. ميگم بد نيست آدم خودشم بره وبلاگ بزنه ولي نه اونجوري خوب نيست، حداقل تو وبلاگ تو كه بنويسم مي دونم كسي مجبوره بخوندش كه من قبولش دارم. يكبار تلفن يكي از بچه هاي دانشگاه كه مي خواستم در مقابل مثلا عشقش مقاومت كنم بدستم افتاد و پس از كلي كلنجار بهش زنگ زدم،اون خودش گوشيو برداشت،منم با اسمش صداش كردم همش مي خواست بدونه كه من كيم،فكر مي كرد كه من مزاحمم ولي من كه مزاحم نبودم،بايد ببينيم كع تعريف مزاحمت از ديدگاههاي مختلف چيه، از ديد اون من مزاحم بودم ولي از ديد خودم كه نبودم،مي خواستم باهاش دوست شم،خيلي احمقانه بودا،من هميشه از تلفن عمومي زنگ مي زدم،وقتي ديدم كه فكر مي كنه من مزاحمم ديگه زنگ نزدم،چون اون منو نفهميد،مامانش كلي باهام حرف زد

فراع

اين محدوديت ۱۰۲۴ حرف واقعا منو كلافه ميكنه، كدوم احمقي اين محدوديت رو گذاشته، اصلا دليل اين محدوديت چيه، وقت من مي تونم ۳ تا ۱۰۲۴ كلمه جداگونه رو بنويسم پس چرا نمي شه ۳۰۷۲ را يك جا بنويسم. نه واقعا چرا؟، شايد به خاطر اينه كه نميشه، شايد امكانش نيست ها؟ آدمها فقط از ديدگاههاي خودشون قضايا رو نگاه مي كنن شايد حتما دليلي داشته كه يكي ۱۰۲۴ رو گذاشته بي دليل كه نميشه ولي به هر حال دليلش براي من منطقي نيست، ممكنه مصباح يزدي هم در مورد حرفهايي كه ميزنه و كارهايي كه مي كنه دليل داشته باشه ولي خوب دلايلش براي خودش و طرفدارانش توجيه پذيره. به هر حال من مطمئنم كه ميشه بيشتر از ۱۰۲۴ حرف رو براي نوشتن اختصاص داد، همه چيز ممكنه، توي كتاب ديني مبحث جاودانگي خونديم كه انسان هر چيزي را كه تصور مي كند امكان وجودش وجود دارد پس چون انسان جاودانگي را دوست دارد پس جاودانه خواهد بود،همون موقع هم به نظرم مضحك بود، اون موقع با خودم گفتم ما ممكنه دوست داشته باشيم نامرئي بشيم اين كه ممكن نيست، بعد با خودم گفتم خوب وقتي مرديم و روح شديم اون وقت نامرئي ميشيم. چقدر كار كردن بده خوب آدم فقط بخوره و بخوابه. يره توي يه جنگل از همه دغدغه ه

فراع

خوبه ديگه چيزی برای گفتن نداری، البته خوبم نيست،ولی می دونستم که اينجوری هستی. به نظرت بقيه هم می خونن؟ فکر نمی کنم. ديگران می خوان تظاهر کنن که ديوانه نيستن، مجبورن و مجبورم طوری رفتار کنن که ديوانه به نظر نيان، همين باعث ميشه که عقده ای بشن، بازهم می گم بشن ولی اشتباهه بايد بگم بشيم، اين خودش يک نشونه می تونه باشه، نبايد می گفتم بشن، خودم را نبايد از بقيه جدا کنم، ديروز اين رييسم که تقريبا ازش متنفرم و هميشه توی دلم بهش فحش می دم، فحشهايی بسيار رکيک، چه خوبه که ظاهر و باطن آدم فرق داره وگرنه اون اگه از توهينهايی که من توی دلم بهش می کنم مطلع بشه.... البته غلطيم نميتونه بکنه ها، ولی به هر حل من توی ظاهر نشون ميدم که باهاش خوبم و به چرندياتی که ميگه بعضی موقعها می خندم،از خدا می خواستم که رابطه ما فقط رييس و مرئوسی بود تا اون هی نخواد وانمود کنه که با من خوبه و من هم همينطور، البته الان که دارم اينجا می نويسم،يک لحظه به ذهنم رسيد که اونم ممکنه اينجوری باشه ها؟ آره احتمالش هست،آخه ميگن دل به دل راه داره،چطور اين قبلا به ذهنم نرسيده بود؟اينهم از مزايای نوشتنه ديگه،خيلی منحرف شدم می خواستم بگم که ديروز اين رييسم

فراع

اين رييسم می گفت منم و جون اين دخترم وقتی نگاهش می کنم کيف می کنم و چرت و پرتهايی از اين دست که اگه چند روز نبينمش دلم تنگ ميشه و ... من معمولا به اين چرندياتش جواب نميدم ولی نميدونم چی شد که ديروز گفتم آدمها فقط به خودشون مي قبولونن که دلشون تنگ ميشه وگرنه دلتنگی وجود نداره،اونهم گفت نه تو که بچه نداری نميتونی بفهمی من چی می گم(البته با همون لحن مودبانه و اعصاب خورد کنش اينها رو می گفت) ولی واقعيت اينه که اون نميفهمه من چی می گم، بدبخت طوری به خودش قبولونده که واقعا فکر می کنه دلتنگ ميشه، مثل همه آدمهای ديگه، بعدشم بهش گفتم که آدمها مجبورن که اينجوری باشن، فکر کنن که دلشون تنگ ميشه، فکر کنن که دوست دارن و ... گفتش خوب چرا فکر می کنی مجبورن ممکنه که واقعا اونجوری باشه که فکر می کنن،منم گفتم به همون خاطر که مجبورن زندگی کنن، اونم گفت نه کسی مجبور نيست که زندگی کنه و چنگال رو بهم نشون داد و گفت بکن تو پريز برق تا مجبور به زندگی نباشی، اون خرفت اصلا نفهميد و نميفهمه و نخواهد فهميد که من چی می گم.با خودم گفتم يه جوری بگم که بفهمه گفتم نه چون جسارتش رو نداريم مجبوريم زندگی کنيم، بازم ميشه يه اجبار. ولی مطمئنم که ا

سلام فرا مطمئن هستم پارادوکس های زیادی تو سر محترم شماست. قصد توهین ندارم ولی انصافا نوشته های خودت را یکبار دیگه مرور کن ببین واقعا درون شما چقدر به آدم هایی که از نظر روحی سالم هستن نزدیک. البته این خوبه که اینجا مینویسی و یرون میریزی این رو هم بگم هیچکدوم ما خیلی بالاتر یا چایین تر از شما نیستیم ولی یه چیزی نباید یادمون بره مثبت اندیشی، دید مثبت و نیک خواستن برای دیگران و دنیای اطراف ما اولین ثمرهاش به حود ما میرسد. موفق باشی

یه چیزی یادم رفت سعی کن یکبار فقط یکبار سعی کنی چیزی را، یا کسی را فرقی نمیکند هر چه که هست دوست داشته باشی برایشما دلتنگی بی معناست چون تا حالا عاشق نشده اید عشق دیوانگی است، قبول،درد است، قبول ، ولی درد شیرینی است امتحان کن ، بع معنی دلتنگی را معنی مهربانی و زندگی را راحت تر متوجه میشوی

ميزان

به بدون نام :

نغمه

مامان منم که برميکشت ٫ منم حال و روز تو رو داشتم .

فالنامه (بدون نام)

سلام به ميزبان : قابلی نداشت ممنون