دون کاميلو

guareschipeppone2.jpg

جووانی گوارسکی (Giovanni Guarsechi) نویسنده طنز پرداز ایتالیایی، سبک طنز جالبی داره که فکر کردم خوبه به شما هم (اگه نمیشناسیدش) معرفیش کنم. این نویسنده یه سلسله داستان راجع به شخصیتی به اسم دون کامیلو داره. دون کامیلو یه چیزی شبیه ملا نصرالدین خودمونه؛ با این تفاوت که داستان هاش همیشه راجع به کشمکش هاش با یه شخصی به اسم په پونه است.

524iejp.jpg

دون کامیلو، کشیش یه قصبه کوچیک تو ایتالیاست و په پونه هم شهردار همون قصبه است. دون کامیلو نماینده حزب دموکرات مسیحیه و په پونه نماینده حزب کمونیست. این دو شخصیت با اینکه تو یه سری خصوصیات اخلاقی به هم شبیهن، (مثلاً هر دو مهربونن، هر دو ساده لوحن، هر دو لجبازن...) اما به دلیل اختلاف ایدئولوژیک و تعصب حزبی که دارن، دائم به طرز خنده داری با هم گلاویزن. تو داستانای دون کامیلو همیشه یه شخص سومی هم هست که دون کامیلو رو وقتی داره تند روی میکنه کنترل میکنه یا وقتی داره سوتی میده کمکش میکنه. این شخصیت، مجسمه عیسی مسیحه که بالای محراب کلیسا که یه جورایی محل زندگی دون کامیلو هم هست، نصب شده. مسیح دون کامیلو همیشه باعث میشه که دوئل بین دون کامیلو و په پونه با نتیجه برنده-برنده تموم بشه اما نیروی دون کامیلو تو این داستان ها به قول معروف کمی مساوی تره. به نظر من دلیل این امر اینه که نویسنده یعنی جووانی گوارسکی خودش یه مایه های مذهبی داره و همیشه تو داستاناش کاری میکنه تا نماینده کلیسا- یعنی دون کامیلو- برنده بازی باشه.

4p1toxs.jpg

خود گوارسکی در مورد این سه تا شخصیتی که تو داستاناش خلق کرده میگه: "اگر جایی در دنیا کشیشی پیدا شود که از بابت شخصیت دون کامیلو خود را مورد توهین حس کند، به او اجازه می دهم بیاید و بزرگترین شمعدان خود را بر فرق من بشکند؛ و اگر جایی در دنیا کمونیستی پیدا شود که از بابت شخصیت په پونه خود را مورد توهین حس کند، به او هم حق میدهم بیاید و یک چگش و یک داس بر پشت من بکوبد. اما اگر کسی از بابت سخنان مسیح خود را مورد توهین حس کند، هیچ کاری را برایش مجاز نمیدانم. چون اینجا مسیح نیست که حرف میزند، مسیح "من" است. یعنی صدای وجدان من است."

5yrxzpg.jpg

از این نویسنده تا به حال کتاب های: "دنیای کوچک دون کامیلو- ترجمه جمشید ارجمند"، "دون کامیلو و پسر ناخلف- ترجمه مرجان رضایی"، "شوهر مدرسه ای- ترجمه جمشید ارجمند" و "خانه نینو- ترجمه منوچهر محبوبی" به فارسی ترجمه شده. چند تا کتاب دیگه از این نویسنده ایناست که نمیدونم به فارسی ترجمه شده یا نه: "زندگی خانوادگی"، "سبک میلانی" و "مادمازل ترول خل مزاج".

از ماجراهای دون کامیلو و په پونه فیلم هم تو ایتالیا ساخته شده که در دوره خودش طرفداران زیادی هم داشته.

guareschi.jpg

guareschi11.jpg

گوارسکی زندگینامه خودش رو با قلم بامزه ای اول کتاب "داستان های دون کامیلو" نوشته و من هم یه قسمتهاییش که جالب تر بود رو براتون انتخاب کردم و اینجا میارم:

"زندگی من روز اول مه 1908 شروع شد و بعد از اون زورکی ادامه پیدا کرد.... پدرم عاشق ماشین بود. همه جور ماسین؛ از ماشین درو گرفته تا گرامافون. سبیل کلفتی داشت، شبیه همین که من دارم....

برادری هم دارم؛ اما پانزده روز پیش حرفمان شد و ترجیح میدم از او حرف نزنم. به علاوه یک موتور سیکلت چهار سیلندر، یک اتوموبیل هشت سیلندر و یک زن مجهز به دو بچه هم دارم.....

پدر و مادرم تصمیم گرفته بودن که من مهندس کشتی بشم؛ لذا من حقوق خوندم. استادانم مرا به کار طراحی وانداشتن، لذا من کار آفیش و کاریکاتور سازی رو پیشه کردم. این روحیه مخالف خوانی رو بالاخره تا اونجا پیش بردم که کارم به مجسمه سازی با چوب و دکور تئاتر کشید.

همه اش را ول کردم و برای مشغولیت، شغل دربونی تو یه تصفیه خونه و نگهبانی یه توقفگاه دوچرخه به عهده گرفتم. بعد چون موسیقی بلد نبودم، شروع کردم به ماندولین یاد دادن به رفقا....

مجله ای هفتگی روزهای دوشنبه درمی اومد، در نتیجه من سردبیر اون مجله شدم. برای اطمینان از تحویل گرفتن به موقع همه مقاله ها، خودم سه چهارمشونو مینوشتم.....

دوره زندانم فعالترین دوره زندگیم بود. باید برای زنده موندن دست به هر کاری میزدم و با قبولاندن برنامه ای به خودم، که به این شرح خلاصه میکنم، کاملاً موفق شدم: "من نخواهم مرد، حتی اگر بکشندم!" کار آسونی نیست به خصوص وقتی وزن آدمو با احتساب شپش، ساس، گرسنگی و اندوه به پنجاه کیلو استخون تقلیل داده باشن....."

guareschi25.jpg

/ 11 نظر / 146 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الهام

پس چرا صفحه اول کتاب دون کامیلو و پسر ناخلف رو عکس نگرفتی که معلوم شه به اموال کسی دست نمی زنی بی اجازه

پيام

نميدونم چرا من هنوز از اين چيزا سر درنمی ارم

امير

مطلباتو خوندم. اون داستان ميترا رو هم. تخيلی بود يا واقعيت؟ به زودی در مورد فيمينيست خواهم نوشت. دوس دارم حضور داشته باشی.

نسيمک

به امير: ممنون که مطالبمو خوندی. داستان ميترا واقعی بود. منتظر مطلب فمينيسم هستم.

نغمه

به پيام : هر وقت کلاس زبانت تموم بشه اونوقت از اين مطالب هم سر درمياری

farzad

mage kelaase italian ham miri?

نسيمک

به فرزاد: من کی گفتم که زبون ايتاليايی ميخونم؟!!!

قوی سیاه

عالیییییییییییی بود مرسی! خیلی از اوضاع کتابهای جالبی که به فارسی چاپ میشه پرتم!‌ خیلی خوبه که اینجور مطالب رو هم می نویسی

آقايی

سلام عالی بود خاطرات سفر تون موفق باشين