خاطرات سفر به همدان (قسمت اول)

تعطیلی شنبه گذشته فرصتی دست داد تا به همدان سفر کنم. همدان رو وقتی خیلی کوچیک بودم  دیده بودم؛ اونقدر کوچیک که مامانم برای گرفتن جیش من باید سرپام میکرد. عکساش هستJ آرزو با اون دامن پیلیسه آبی و سفید و دندوناش که نصفش ریخته تو عکسا میخنده و الهام هم که اصلاً اون موقع نبودهJ خلاصه چیزی از این شهر یادم نمی اومد. این تعطیلی تصمیم گرفتیم که به همدان سفر کنیم و اونایی که قبلاً اینجا رو دیده بودن، تغییرات رو ببینن وماها هم که چیزی ندیده بودیم، همه چی رو از اول بررسی کنیم و با فرهنگ و تاریخ و طبیعت و .... همدان آشنا بشیم. از روی نقشه مسیرهای جاده ای به این شهر رو بررسی کردیم. جاده قزوین کلش آزادراه بود و از همه مسیرها راحت تر بود. جاده ساوه، کوتاه تر بود اما در عوض آزادراه نبود. با اتفاقی که بعد از سهمیه بندی بنزین افتاده، ترجیح دادیم راه کوتاه تر ولی دوطرفه رو انتخاب کنیم. تنها مشکلش این بود که کامیون و تریلی زیاد داشت و بیشتر وقت ها نمیشد سبقت گرفت. جاده ساوه حتی نزدیک همدان بسیار خشک و بی آب و علف بود و ما مطمئن بودیم که همه سرسبزی و شادابیش مال اونور شهره. یعنی دقیقاً نقطه مقابل جایی که ما ازش به شهر وارد شده بودیم. به هر ترتیب بعد از حدود 5 ساعت به همدان رسیدیم. در بدو ورود راهنمای گردشگری شهر رو گرفتیم و بعد از جابجا شدن شروع به برنامه ریزی کردیم. مشکل این راهنمایی که گرفته بودیم این بود که بسیار ناقص بود. مثلاً رستوران ها و غذاخوری ها توش نیومده بود؛ یا مثلاً فاصله ها توی نقشه اش غیرواقعی بود؛ درحالیکه تصور میکردیم یک مکان طبق نقشه کیلومترها خارج از شهره، با پرس و جو از محلی ها میدیدیم که اتفاقاً اصلاً هم اینطور نیست و اون مکان یه جایی توی خود شهره.

اون چیزی که تو نگاه اول از مردم شهر به چشم آدم میومد، این بود که مردمش بر خلاف شهرهای حاشیه کویر (مثل یزد، کرمان، سمنان) که مذهبی تر هستن، پوشش راحت تر و تهرونی تری داشتن. البته این موضوع رو بیشتر تو خانوما میشه چک کرد و در مورد آقایون (به خصوص جوونا) از مدل موهاشون میگم که عین مدل موی پسرای تهرانی درست میکردن.

همدان شهر نسبتاً بزرگیه و نکته برجسته تو شهرسازیش، خیابونای پهن و چهار باندشه که عبور و مرور رو تو شهر خیلی راحت میکنه. وسط اکثر خیابونای این شهر بلوار هست و درخت کاری شده؛ اما گونه درخت هاییه که اونجا کاشتن، با تهران متفاوته. اونجا بیشتر درخت های اقاقیا می کارن که هرچند سبز خوشرنگ و زیبا هستن، اما نداشتن سایه ما رو کلافه میکرد. چون قد درخت های اقاقیا کوتاهه و به همون نسبت سایه بزرگی هم پای درخت ها نیست.

مردم این شهر بیشتر ترک و لر هستند که حسابی هم زیرآب همدیگه رو جلو غریبه ها میزنن. لرا میگن ترکای همدان بدجنسن و ترکا میگن لرای همدان دستشون کجه. اما من که تو اون چند روز، به جز مهمان نوازی و برخورد خوب، چیزی از مردم این شهر ندیدم.

به جز عده ای که به زبان ترکی یا لری صحبت میکنن، بقیه مردم لهجه خاصی ندارن و اگه نگن که همدانی هستن، نمیشه از تهرانی ها تشخیصشون داد.

همدان در دامنه کوه الوند واقع شده؛ از نظر آب و هوا، روزها هوا گرم بود و فکر نمیکنم درجه حرارتش تفاوتی با تهران داشت؛ اما شباش به مراتب خنک تر از تهران بود.

دور شهر کوه و کوهپایه بود و روی کوهپایه هاش رو یه لایه مخملی از گیاه پوشونده بود و این، منظره شهر رو خیلی قشنگ میکرد. از همدان به طرف روستای علیصدر که حرکت میکنی (یعنی به طرف شمال استان)، تا چشم کار میکنه، مزرعه گندم، سیب زمینی و جالیز دیده میشه. ترکیب رنگ زرد مزارع گندم، قهوه ای مزارع سیب زمینی و سبز پررنگ جالیز ها، چنان مناظر قشنگی رو تو این فصل به وجود آورده که اصلاً قابل وصف نیست و این دوربین چلمن من هم توان بیان اون همه زیبایی رو نداشت و عکس هایی که گرفتم چندان جالب از آب در نیومدL

541q13p.jpg

تجربه جالبی که تو این سفر داشتم، رفتن به سر یکی از این جالیزها و خوردن خیار تازه تازه از زمین کنده شده بود. بماند که آقای کشاورز، هر کیلو خیار رو باهامون 500 تومن حساب کرد و من داشتم به درستی یا نادرستی این تصور که کشاورزها محصولاتشون رو به ثمن بخس میفروشن و تا برسه به دست مشتری، این واسطه ها هستن که باعث افزاریش قیمت محصول میشن، فکر میکردم.

میون این ترکیب رنگ قشنگ، بعضی زمین های سیاه رنگ هم دیده میشد که کنجکاوی منو تحریک میکرد. خلاصه کاشف به عمل اومد که زمین های گندم رو بعد از برداشت محصول، آتش میزنن تا گندم خود بخود (دیمی) رویش نکنه و زمین استراحت کنه و بتونه سال بعد محصول خوبی بده. به این کار ظاهراً آیش (ayesh) میگن.

سوغات همدان، ظروف سفالی و آبگینه هاست و مرکز فروش چنین چیزهایی هم شهر کوچکی نزدیک همدان هست به اسم لالجین.

از خوراکی های این شهر، یکی شیرمال هست و یکی انگشت پیچ. انگشت پیچ یه چیزیه شبیه عسل ولی هم غلیظ تر و هم به رنگ سفید ولی به همون شیرینی که اگه آدم خالی بخوره، گلو رو میزنه.

/ 15 نظر / 263 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیلا

من دوبار رفتم همدان بار اول نه سالم بود یکی دو روز موندم. با اینکه تابستون بود ولی من سرما یادم میاد نمیدونم شاید واسه ما جنوبیها سرد به نظر میومد شایدم اون روزها سرد بوده. از اونوقت چیزی یادم نیست ولی بار دون ۱۸ سالم بود. ایندفعه هم تو تابستون هوا سرد بود . به هر حال این شهر رو دوست دارم. از آدماش چیزی یادم نیست. چون زیاد باهاشون برخورد نداشتم. غار عیلصدر هم دوست داشتم .احتمالا دربارش مینویسی.

لیلا

راستی در جواب سوالت مطمئنن معین و مرتضوی رو ترجیح نمیدم.

نسيمک

به بهاره: پس روسفيد شدم:))) خب من از کجا ميدونستم که همسر گرام جنابعالی همدانيه که راجع به همدان ازش بپرسم؟؟!

نسيمک

به نغمه: آره عزيزم! تو هم بودی....

نسيمک

به ستاره: واقعاْ که....!!!!‌:))))

نسيمک

به پيام:‌خب بيچاره ها اگه منو برده بودين٬ دو برابر بهتون خوش ميگذشت.....

نسيمک

به ليلا:‌از سرمای اونجا نگو که من تو اتاق زير پتو تا صبح نميتونستم بخوابم.

رابعه

دوستم همه سفرنامه‌ات از همدان همين بود ؟ همدان جاهای ديدنی خيلی زيادی داره که ديدنش خالی از لطف نيست من که خيلی دوستش داشتم مخصوصا گنبد علويان رو . البته بعد از ديدنش که حال کردم خيلی بيشتر غصه خوردم چون اين اثر وسط حياط يه مدرسه دخترانه است که بچه‌ها تا هر جايی که دستشون رسيده روی ديوار نوشتند و ... کاش مسئول .... اون سازمان ... يه فکری برای ميراث فرهنگی اين مملکت می‌کرد اما افسوس

رضا

مرسی از بيان خاطرات سفرت ولی من هم مثل رابعه فکر می کنم که همدان بازم جاهای ديدنی داشته که شايد تو ديدی ولی ازشون نگفتی، راستش اولين چيزی که از همدان به ذهن مياد مقبره ابوعلی سينا هستش که تو چيزی ازش نگفتی.

رابعه

به رضا: شما هم مثل من حواست نبوده که دوستمون نوشته خاطرات همدان ( قسمت اول) بايد حالا بشينيم منتظر تا ببينيم نسيمک کی دلش می‌خواد گوشه چشمی به بقيه سفرنامه‌اش داشته باشه تا به سوالات عجولانی مثل من و شما جواب بده .