داستان کوتاه (۱)

با عجله کفشاشو درآورد و به سمت اتاق رفت. لباسهای بیرون رو درآورد و اونا رو مرتب توی کمد آویزون کرد. یه چیز راحت پوشید و مشغول به کار شد. اول لباس های کثیف گوشه حمام رو ریخت تو ماشین لباسشویی. همینطور که اونا رو دونه دونه از روی رنگشون جدا می کرد که مبادا به هم رنگ بدن، متوجه شد که بیشترش پیراهن های امیره. زیر لب غرغر کرد که "اه! این امیر هم چقدر لباس کثیف میکنه". یکی از پیراهن ها رو قبل از اینکه بندازه تو ماشین، بو کرد. بوی عرق تن امیر رو میداد. بعد با خودش فکر کرد که چقدر امیرو دوست داره. حتی بوی عرق تنش رو. لبخندی زد و به کارش ادامه داد.

ماشین لباسشویی رو که راه انداخت، رفت سراغ آشپزخونه. با خودش گفت: "امشب شام چی درست کنم؟" یکهو یاد اتفاقی افتاد که امروز تو محیط کارش رخ داده بود. حرف رئیسش که می گفت: "سرکار خانم! سعی نکنید ژست روشنفکری بگیرید و ایده های فانتزیتون رو واسه طرح های ما پیاده کنید. اینجا ایرانه! منم یه مرد هستم!... بالاخره مردی گفتن... زنی گفتن..." از وقتی طرحش تو جامعه مهندسین به عنوان طرح برتر شناخته شده بود، رئیسش بدجوری بهش کلید کرده بود و چپ و راست بهش گیر می داد. کلاً به دلیل استقلال شخصیتیش و توانمندیهاش، چندان مطلوب آقایون شرکت نبود. اما خب از پس همشون هم بر میومد و اجازه نمی داد کسی سرش سوار شه. این بار هم با خودش فکر کرد که نباید بذاره حرفهای یه آدم بی شعور روزش رو خراب کنه. فهمید که چقدر در مقایسه با مردهای دیگه، رفتارهای امیر رو دوست داره و اون هیچ وقت با این ادبیات باهاش حرف نزده.

یادش افتاد که داشته به شام فکر میکرده. یه خورده فکر کرد و به این نتیجه رسید که امیر، سالاد الویه خیلی دوست داره. چند وقت هم هست که براش این غذا رو درست نکرده. بنابراین دو تا سیب زمینی بزرگ برداشت و گذاشت توی قابلمه و تا بالای سیب زمینی بزرگتره، آب ریخت توی ظرف. وقتی اومد گاز رو روشن کنه، یاد متلکی که راننده اتوبوس امروز توی خیابون موقع رانندگی بهش انداخته بود افتاد: "خانوم! گاز تو آشپزخونست." به جای اینکه حرص بخوره، به این حرف خندید و زیاد بهش فکر نکرد.

تو فاصله پخته شدن سیب زمینی ها، ظرف های شب قبل رو که از شدت خستگی وقت نکرده بود بشوره، شست و یادش افتاد که برای سالاد الویه خیار شور توی خونه ندارن. دنبال بهونه میگشت که به امیر زنگ بزنه. تلفن رو از روی میز برداشت و تا خواست اولین شماره رو بگیره، دید تلفن باطری نداره. یه جایی تو دلش و بیرون دلش گفت: "دیشب به این امیر گفتم که تلفن رو بذار روی دستگاه، تا شارژ بشه ها! طبق معمول یادش رفت."  باز دوباره یاد این افتاد که چقدر گیج بازی ها و فراموشکاری های امیر رو دوست داره. از توی اتاق تلفن ثابت رو برداشت و موبایل امیر رو گرفت:

-          سلام امیر جونم! ....کجایی عزیزم؟.... کی میرسی؟.... آهان...OK.... باشه منتظرتم.... فقط می خواستم بگم بی زحمت سر راه یه شیشه خیار شور بخری. آخه برات الویه که دوست داری درست کردم..... اوهوم.... خیلی خوب.... پس زودی بیا..... بای بای....

امیر بهش گفته بود که نیم ساعت دیگه میرسه. یاد پیراهن های عرقی و هوای گرم تابستون افتاد. دو تا لیموی تازه برداشت و توی لیوان آبش رو چکوند. یه خورده شکر هم بهش زد و با آب و یخ گذاشت توی یخچال تا امیر که از راه رسید، بده بهش تا خنک بشه. تو کتری هم یه کم آب ریخت تا جوش بیاد. بعد رفت سمت اتاق خواب؛ یه دستی به موهاش کشید؛ موهاشو باز کرد و دوباره بست. به صورتش یه خورده پودر زد و به ساعت نگاه کرد. کم کم امیر پیداش میشد. پرده های اتاق خواب که از واحد کناری دید داشت رو کشید و به طرف سالن برگشت. یه خورده نسکافه توی آبی که جوش آورده بود، با کمی شیر و شکر ریخت و همراه با لیوان نسکافه اش روی صندلی راحتی توی حال نشست. پاکت سیگار امیر روی میز کناری جا مونده بود. یه سیگار روشن کرد و کتابی که دو، سه روز پیش شروع کرده بود رو خوند: "دنیاهای کوچک ما"

5، 6 صفحه ای خونده بود؛ سیگارش تموم شده بود و نسکافه اش به نصف لیوان رسیده بود که صدای یه دسته کلید از پشت در شنیده شد. آره خودش بود؛ امیر بود.

نویسنده: خودم

/ 29 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پيام

به الهام:خوب اگه امير ظرفها را بشوره پس چه کسی سفره پاک کنه؟برای آن هم فکری بکن.ای دو دره

سميرا

قشنگ می نويسی. دلم ميخواد بدونم امير چه جور شخصيتی داره و آيا اين تعهد و عشق دو طرفه است.

خديجه

به شربت آبليمو درس کردنش که رسيدم يادم اومد که با عجله از راه رسيدو کفشاشو درآورد و... مطمئنم که اونم وقتی از راه رسيد از همون هوای گرم تابستونی رنج برده بود...

خديجه

bebakhshid man keyboardam farsi nadare neveshtane farsi baram azabe. mikhastam ino begamm ke kheili oghat mitounim ranji ro ke az babati keshidim bba hamvar kardanesh baraye digaran khodemounam hesse khoubi peida konim. belakhare oun daneshi ke az ranj nasibemoun shode bayad ye ja bekar biad. albate in doroste ke adam dar daraje avval bayad baraye rahattiye khodash talash kone va mosalaman ham hamintore! vali kheili khoube ke to in masir hadeaghal az rahatiye kasaee ke douseshoun darim ham lezat bebarim va che behtar ke khodemoun dasti dar kar dashte bashim...baraye faraham avordane oun rahati

قوی سیاه

خیلی جالب بود...مردم ببینم این امیر خان چه شخصیتی داره که خانوم اینجوری خرابشه!‌ شستن ظرفا...شربت آبلیموی خنک...سالاد الویه...شستن لباسها...گمشدن خودش بین تمام این دوندگیها و متلکهایی که باید جواب بده... یه میدون تمام و کمال در حال اثبات خود و یه میدون تمام و کمال در حال پخش عشق... زودباش بقیه اش رو بنویس مردیم از کنجکاوی خیلی قشنگ می نویسی نسیمک

farzad

به بهمن: ظاهرا نويسنده به نسکافه و سيگار علاقه مند هست پس به من و تو ربطی نداره! و در ضمن آخرش به هيچ وجه نياز به کار کردن نداره! در انتهای داستان پسره دختر رو گول ميزنه و با هم ازدواج ميکنن(پايان خوشبينانه!) به خديجه: اين که دليل نشد اگه کيبورد نداشتی هم بايد فارسی مينوشتی! همين شما ها هستين که تا چنتا کتاب خوندين مجذوب فرهنگ مجعول و نامانوس غرب شدين و فارسی رو گذاشتين کنار! حالا اين بار ميبخشمت ولی ديگه تکرار نشه!

farzad

به الهام: تو خونه بعد از ناهار و شام به من ميگن امير!! تو نگران ظرف ها نباش!

farzad

به نسيم: اين خانم که همه جوره داره به اون آقا سرويس ميده حتی وقتی یه کار ساده مثل شارژ کردن گوشی رو هم یادش میره میگه دوسش داره! خوبه بعد از اومدن پسره رو ننوشتی وگرنه کار بد جوری به جاهای باريک ميکشيد!!!

نسيمک

به فرزاد: ژس فکر کردی برای چی پرده های اتاق رو کشيد؟!:))

رضا

به نظر من داستانت احساسیه و نشون میده درون احساسیت با منطق ابرازیت متفاوته به نظرم داستان بعديت که ۱۰ مرداد نوشتی بسيار قويتره