خاطرات سفر به بلاروس (قسمت پنجم)

دودوتکی

گفته بودم که با مدیر هتل -نیکولای- دوست شده بودیم، چون اون از معدود کسایی بود که میتونست انگلیسی صحبت کنه. نیکولای یه سری بروشور و کاتالوگ توریستی بهم داده بود. یه شب که تو اتاق هتل داشتم این کاتالوگا رو مطالعه میکردم. تو یکیش عکس یه آسیاب بادی رو دیدم که خیلی دوست داشتم از نزدیک ببینمش. خلاصه بعد از مشورت با دوستم، تصمیم گرفتیم بریم و اونجا رو از نزدیک ببینیم. نیکولای، منشی خودش - جولی- رو که دست و پا شکسته انگلیسی حرف میزد رو هم به عنوان راهنما باهامون فرستاد. جولی میگفت اسباب شرمندگیه، اما من خودم هم تا حالا به این شهری که این آسیاب توش هست، نرفتم. تو دلم گفتم نه که ما خودمون همه جای تهران رو دیدیم! ایران که بخوره تو سرمون! خلاصه عازم یه سفر نصفه روزه به شهری شدیم به اسم "دودوتکی". اسمش که بامزه بود؛ اما خودش از اسمش به مراتب جالب تر بود. تو راه فهمیدیم که تو این شهر علاوه بر یه آسیاب خوشگل، یه موزه مردم شناسی به همراه آثاری از صنایع سنتی بلاروس هم هست. در نتیجه کلی ذوق زده شدیم. وقتی رسیدیم اونجا، جولی چون زبونشون رو بلد بود، رفت تا بلیط ورودی به اونجا رو بخره. بعد از مدتی اومد بیرون و گفت که اگه میخواین، با پرداخت 25 دلار میتونین یه راهنمای انگلیسی زبان از اینجا بگیرین. ما هم فکر کردیم که خوب جولی همه چیز رو برامون توضیح میده دیگه! برای همین چه دلیلی داره بخوایم دوباره یه لیدر دیگه بگیریم! خلاصه گفتیم نمیخوایم و دختری به اسم ژانا همراه ما شد و اول به زبان روسی بهمون خوش آمد گفت و جولی هم به انگلیسی ترجمه کرد.

ژانا گفت که اینجا یه شهرک کوچیکه که سعی شده در اون زندگی سنتی بلاروسی ها به همون شکل سنتیش حفظ بشه. این شهرک شامل چند قسمت مختلف بود. اولین قسمتی که از اون دیدن کردیم، کارگاه ودکا سازی به کمک دستگاه های قدیمی بود. توی این کارگاه یه گربه بود که دوستم به خاطر اینکه خیلی از گربه میترسید، حاضر نشد وارد این کارگاه بشه. بنابراین من اون گربه خپل و دوست داشتنی رو بقل کردم که یه وقت سمت دوستم نره تا دوستم بتونه بیاد جلو و به توضیحاتی که داده میشد، گوش بدهJ)) بعد از اینکه توضیحات راجع به اون دستگاه تموم میشد، توریست ها به امتحان کردن اون ودکا به همراه نون و عسل دعوت میشدن. عسل که چه عرض کنم؟ انقدر روش زنبور پلید نشسته بود که نمیشد خوردش.

اما يه تيکه از نون و يه جرعه از ودکا رو امتحان کردم که حالم به هم خورد و با خودم فکر کردم اینا چجوری این زهرماری رو میخورن. بعد از خداحافظی با گربه، از اون کارگاه اومدیم بیرون. ژانا که از ترجمه دست و پا شکسته و نفس گیر جولی خسته شده بود، یهو خودش زد کانال دو و شروع کرد همه چیز رو به انگلیسی توضیح دادن و ما متوجه شدیم که چون اون 25 دلار رو نداده بودیم، ایشون با ما انگلیسی حرف نمیزد وگرنه زبان انگلیسیش حرف نداشت و لهجه British قشنگی داشت. تنها مشکلش این بود که مثل بقیه روس ها که انگلیسی صحبت میکنن، به Th میگفت Z. بنابراین به this is the… میگفت: zis is zeJ))) قضیه این 25 دلار هم یه شاخص دیگه واسه پول دوست بودن این بلاروسیا!<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

بعد از کارگاه ودکا سازی وارد محوطه ای شدیم که توش پر از ماشینای قدیمی بود. ژانا گفت که این ماشینا مال سران مملکت و سران حزب کمونیست بوده که حالا اینجا ازشون نگه داری میشه. زمستونا میبرنشون تو گاراژ و تابستونا میارن تو این فضای باز و به نمایش میذارن.

جلوی ماشینای خوشگل چند تا عکس گرفتیم و بعد وارد کارگاه نجاری شدیم. از صنایع چوبی جالبشون یه چیزی شبیه "تلون" خودمون بود برای گرفتن کره که البته ایرانی ها به جای چوب اون رو از پوست بز یا گوسفند درست میکردن. به نظر میرسید که ایرانی ها فکر بهتری داشتن. چون اون دستگاه چوبی هر چقدر هم خوب درست شده باشه، احتمال نشت مایع کره از درزهای اون وجود داره. ژانا تو این کارگاه یه وسیله چوبی عجیب و غریب بهمون نشون داد و ازمون خواست که حدس بزنیم که این چیه! هر کی یه چیزی گفت. اما غلط بود. گفت یه راهنمایی میکنم. این وسیله، یکی از کارای خانم خونه رو انجام میده و با اختراع این وسیله، کار خانما راحت تر شده. دیگه ما هم طبیعتا رفتیم تو خط لباسشویی و ظرفشویی و اتو و چرخ خیاطی. اما همه این جوابا غلط بود. بالاخره ژانا توضیح داد که زمان قدیم که مردهای اروپایی، چکمه های بلند میپوشیدن، وقتی به منزل برمیگشتن، این وظیفه خانوما بوده . / \. که باید خم میشدن و چکمه های بلند رو از پای آقایون درمی آوردن. با اختراع شدن این وسیله، آقایون پاشون رو لای زبونه های چوبی این وسیله میذاشتن و میکشیدن و به این شکل چکمه از پاشون درمیومده.(کاش ازش عکس گرفته بودم) به نظر شما ما عمرا میتونستیم حدس بزنیم که اون چیه؛ "چکمه درآر"!!!!  J    

ادامه داره.....

/ 7 نظر / 93 بازدید
نغمه

اه ه ه پس کو عکسا ...

ای بابا تا ميام مطالبو بخونم٫ به تهش (پايان) ميرسم ...

مرتضی

به به! يهو با دوست پسرت برو سينما سيگار هم بکش ديگه!

نسيمک

به مرتضی: ترجيح می دم با دوست پسرم به جای سينما برم خونشون و به جای سيگار اکس بزنم:)))

farzad

ای بابا خانوم هم خانومای قديم! راستی اين اکس چیه نسیم جان؟ خوراکیه؟ من با دوست دخترم رفتم سینما سیگار هم کشیدم حالا باید اکس بزنم یا زودِ هنوز؟! لطفا تا مرتضی نيومدِ منو گمراه کنه راهنماييم کن!

نسيمک

به فرزاد: نه نه نه برای تو زوده هنوز. اگه ميبينی من اين کارو ميکنم به خاطر اينه که ۴ تا پيرهن بيشتر از تو پاره کردم. تو فعلا به کشيدن همون سيگار ادامه بده. استفاده از اکس در رابطه مستقيم با تعداد پيراهن های پاره شدست:)

نغمه

اه ه ه ه ه اکس نه ايکس x