حباب های زندگی

maya-bubble.jpg

بچه که بودم، پدرم با یه حلقه و  کمی آب و ریکا، برام حباب درست میکرد. روی مبل میشست و حباب ها رو چند تا چند تا میفرستاد تو هوا. من هم کلی صبر میکردم و حبابا رو دونه دونه نگاه میکردم و منتظر میموندم تا دستم بهشون برسه و میپریدم که بگیرمشون. اما دقیقا لحظه ای که احساس میکردم آخ جون الآن یکی از اونا مال من میشه، نمیدونم چه اتفاقی می افتاد که نابود میشدن.

بزرگتر که شدم یاد گرفتم که دویدن دنبال حباب ها و گرفتنشون بی فایدست. اونا فقط همینطوری قشنگن که بیان بریزن پایین و بترکن. خیلی بزرگتر که شدم، مثل الآن باز دوباره گرفتن حباب ها برام جالب شد؛ اما این بار حباب ها از یه جنس دیگه بودن. هم اسماشون فرق داشت، هم قیافه هاشون هم راههای رسیدن بهشون.

خیلی آرزوها تو سرم بود که وقتی بهشون رسیدم، تو یه چشم به هم زدن برام ترکیدن. خیلی هدف ها که کلی وقت و انرژی از من گرفت ولی ارزشش رو نداشت.

برای اینکه دیگه این اتفاق برام نیفته، دیگه دنبال حبابای زندگی نرم یا جنس حبابا رو عوض کنم؟ از کجا بدونم کدوم حبابا موندنی هستن و کدوما ترکیدنی؟!

شاید بهتر باشه اصلا حباب بازی نکنم! ساکت و آروم......

/ 6 نظر / 13 بازدید
علی استادی

سلام... من هم مثل بسياري از اهالي موسيقي تصميم گرفتم که يک وبلاگ درست کنم, يکي از کارهاي خودم رو هم براي دانلود قرار دادم . خيلي خوشحال مي شم که شما هم گوش بديد و لطف کنيد نظرتون رو هم بگيد,چون خودم خواننده اين کار هستم.... موفق,سربلند,صبور,سر افراز باشيد.... از صداي سخن عشق نديدم خوش تر علي استادي

لیلا

یعنی می دونی حبابن باز دنبالشون میری؟یا وقتی بهشون میرسی می فهمی؟اگه حالت اول که به نظر من نباید بری اگه حالت دوم فکر کنم رفتنت مهمتر از رسیدن شاید وقتی رسیدی فهمیدی حبابه ولی توی مسیر کلی چیز یاد گرفتی که حتما می ارزیده.

مریم گلی

گفتمش نقاش را نقشی کشد از زندگی بی درنگ نقش حبابی بر لب دريا کشيد شايد هم با کمی تفاوت !! ولی کاملا با اين حست هم حسم.

قوی سیاه

ليلا خيلی قشنگ نوشته...من هم فکر می کنم تو راه برای رسیدن به این حبابها خیلی چیزها یاد گرفتی که اگه نمی رفتی هیچوقت یاد نمی گرفتی...اگه نمی پریدی هیچوقت لذت و هیجان پریدن برات ملموس نبود...هیچوقت نمی فهمیدی که اگه آدم بجای اینکه راست راست بایسته رو زمین سعی کنه کمی بالا بپره دل پایین ریختنش چه حسیه...تا فردا می تونم برات از چیزهایی که تو این بالا پریدنها برای گرفتن حباب داشتی بنویسم...ولی بجای این کار تا یادم نرفته بگم که اون حبابها وقتی می رفتی دنبالشون هميشه همون گوی شيشه ای و زيبايی بوده که ارزش رسيدن داشته...اگه اونجوری نبود که ديگه نمی پريدی دوست مهربونم:)

اينم يه بخشی از زندکيه.

الهام

شايد اصل زندگی همين باشه که هر چيزی برات حباب رو تداعی کنه چون اگه از خيلی خيلی بالا نگاه کنی می بينی خود زندگی هم يه حباب بيشتر نيست فقط عمرش طولانی تره.