<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

قاط قاطم

 

چرا هر چی میدوام نمیرسم؟ چرا همه کارام رو هم تل انبار شده؟ چرا پیش نمیرم؟ حسابی استرس دارم. امروز رفتم دانشگاه، هر چی سر کلاس نشستم نه استاد اومد، نه هیچ دانشجوی دیگه. از مدیر گروه سراغ استاد و بچه ها رو گرفتم. میگه این درس اصلا حذف شده. آخه فقط یه نفر ثبت نام کرده بود که اونم احتمالا خودت بودی. میگم پس چرا ارائه دادین؟ میگه فکر نمیکردیم فقط یه نفر ثبت نام کنه!

حالا من چیکار کنم؟ من که این ترم آخرین ترمم بود. حالا ترم دیگه به خاطر همین یه درس باید پا شم بیام دانشگاهL نمیشه این درس رو نگذرونم؟ به جاش یه درسی که این ترم ارائه شده بردارم؟ میگه نه! این درس جزو دروس اصلیه و گذروندنش الزامیه. میگم یه دانشگاه دیگه؟... هیچ کدوم از دانشگاها این ترم اون درس رو ارائه نمیدن. صاف صاف تو چشای من نگاه میکنه، میگه نمی دونم باید چیکار کنی! خب ترم دیگه بردار..... به همین راحتی....

میام دنبال کارای پایان نامم. همه استادایی که قبولشون داشتم و دوست داشتم باهاشون کار کنم، ظرفیتشون پر شده. آخه هر استاد فقط میتونه 5 تا راهنمایی و 5 تا مشاوره بگیره. من به خاطر اون یه ترم مرخصی که برای رفتن دنبال کارای ویزا گرفتم، یه ترم عقب افتادم و حالا این هم نتیجش. باید استاد راهنما و مشاورم رو کسی انتخاب کنم که اصلا باهاشون کلاس نداشتم و نمیشناسمشون.

بدتر از اون اینه که هنوز هیچ موضوعی هم برای پایان نامه تو ذهنم نیستL حالا اگه زد و یه موضوع انتخاب کردم و طرح پروپوزالم تائید نشد چی؟! آخه چیزی که میخام روش کار کنم رو کمتر کسی میشناسه و روش کار کرده.

خدایا چی کار کنم؟ دیوانه کنندست. همه چیز دور و برم استرس زاست. به کار فکر میکنم... چجوری میتونم سر کار نرم و برم دنبال کارای پایان نامه؟ به کلاس فرانسه که دو جلسه است که حتی نمیرسم مشقامو بنویسم. معلمم دعوام کرده. به مقاله های Red Cross که حتی هنوز چرک نویسش رو هم تهیه نکردم. تازه جمعه میخاستم با دوستام برم یه تور یه روزه که اون رو هم به خاطر این همه کار که سرم ریخته، از دست دادم. از اون طرف هنوز ترم تموم نشده، استادا کلی کار ریختن سرمون. شیطونه میگه اصلا همه چی رو ول کنم، بیخیال بیخیال واسه خودم بچرخم!!! به خدا آدمایی که هیچی نمیدونن راحت ترن. یه زندگی ساده، وقت میکنن مهمونی برن، مهمونی بدن، خرید کنن، تلویزیون نگاه کنن... چند هفته است تلویزیون تماشا نکردم؛ چند هفته است که آشپزی –که اخیرا بهش علاقمند شده بودم- نکردم؛ اصلا کتاب آشپزیم کجاست؟ دلم میخاد کیک درست کنم. دلم میخاد کتاب شعر و رمان بخونم. خسته شدم از بس نظریه خوندم؛ دلم میخاد برم مسافرت؛ دوست دارم بشینم و واسه اون دوستام که ازم دورن نامه بنویسم. چرا نمیرسم؟ چرا اینقدر قاطیم؟ یعنی علتش اتفاقیه که امروز تو دانشگاه افتاد یا کلا حالم بده؟!!!!!!

/ 8 نظر / 5 بازدید
naghmeh

نسيم نبينم بهمريخته ای ها ... تو اصلا اهل اين حرفها نيستی که بهم بريزی ... به عقب نکاه نکن ... بکارات ادامه بده ميدونم که موفق ميشی ... God help you برات دعا ميکنم که موفق بشی

مريم

نسيم خانومی ۲ روز رو تعطيلی بده. فقط دو روز. به همه کارهايی که می‌گی دوست داری انجام بدی برس.بعد يک قلم و کاغذ بردار و ليست کارهای عفب افتاده رو بنويس. جلوی هر کدوم فکرت رو هم بنويس. بعد می‌بينی تو با اون ادمايی که می‌گی خيلی متفاوتی. همين تفاوت تو رو به اينجا رسونده. اونهايی که می‌گی اصولا بلد نيستن کاری انجام بدن و اين قدر بی‌حوصله هستن که مجبورن وقتشونو اون طوری بگذرونن همون ادما به امثال تو خيلی حسودی می‌کنن.

قوی سیاه

نسیمی من هروقت به این حال میافتم--که خیلی زیاد هم میافتم!!!-- یاد حرف بابام میافتم! بابام همیشه بهم میگفت که قضیه برنامه کارهای تو مثل یه کمد لباسه! داستان این نیست که تو لباسهات خیلی زیاده، یا کمدت خیلی کوچیکه! داستان اینه که اغلب وقتها تو لباسها رو بجای اینکه تا کنی و مرتب سرجاشون بچینی روهم مچاله میذاری! برای همین ظاهرش نشون میده که کمد جای اونهمه لباس رو نداره و بهمریخته و اعصاب خورد کن میشه! فقط کافیه دوباره لباسها رو از کمد بکشی بیرون و مرتب و تا شده بچینی سرجاش! اونوقت ببین چقدر جای اضافه هم تازه خواهی داشت!

قوی سیاه

راستی من نمی دونم چرا تو نمی تونی تو وبلاگ من کامنت بذاری:(((( با اجازه من خودم رفتم و کامنتی که برام با ایمیل فرستاده بودی رو از طرف تو گذاشتم:))) آخه نمی تونستم تحمل کنم اسمت اونجا نباشه:×

مرتضی

نسيم، اون ايميلی که عنوانش اينه رو خوندی؟ ' تو دو انتخاب بیشتر نداری؟' خيلی دقيق يادم نيست؛ فکر کنم تو هم گرفتی. خيلی جالب ه ...

nazanin

امروز تحويل پروژه ی ساختمان داده بود. چرا تست پروژه ی ما با تستی که پروژه باهاش تست شد فرق داشت؟ چرا من سرم درد می کنه الان؟ چرا نسيم ميگه قاطيه؟ چرا من انقده فکر می کنم؟ چرا فهميدم که نبايد اين همه فکر کنم؟ چرا آدم نبايدبه همه چی فکر کنه، و بعضی چيز ها رو فقط بايد حل کنه؟ و در واقع فقط بايد انجام بدی، يعنی بايد مسأله رو حل کنی. حالا اگه هم دوست داری اسمشو بذار فکر کردن! اما به معنی حل کردن مسأله. از صبح تا عصر، کلاس های پشت سر هم و درس های سنگين، تمرينای زيادی که اگه همونا رو بتونم حل کنم کلّی کاره! پروژه های پشت سر هم...کاشکی اسفند زودتر تموم شه، عيد بشه...اما خوبه...يعنی من که اميدوارم...ميدونم تو هم اميدواری...آره! ٍevery thing is gonna be alright...:)

نسیمک

به نازنين: هيشه از عيد بدم ميومده به هزار و يک دليل. يکيش اينکه هميشه فکر ميکنم که آخ جون تو تعطيلات عيد ميتونم کلی کار مفيد انجام بدم و عقب افتادگيامو جبران کنم. اما نشون به اون نشون عيد تموم ميشه و من همون جايی که بودم٬ باقی ميمونم:(

nazanin

eid...man ye idea baraye aakharin meting e emsaal daaram! migam haalaa!