خاطرات سفر به بلاروس (قسمت سوم)

سردی مردم

امروز از برخورد مردم بلاروس براتون میگم.

مردم این کشور سردن. این سردی تو اولین برخوردها تو ذوق میزنه. اونا حتی کمتر به آدم لبخند میزنن. این قضیه حتی تو شغل هایی مثل پذیرش هتل یا گارسون رستوران که باید تو برخورد با مشتری یه چیزایی مثل لبخند زدن رو رعایت کنن، به چشم میخوره. وقتی با روی خوش سراغ مثلا reception هتل میرفتیم تا ازش سوالی بپرسیم و با خوشحالی میگفتیم: excuse me! ضد حال اساسی میخوردیم وقتی که اون خانوم یا آقا فقط سرش رو بلند میکرد و حتی نمیگفت :yes ..... در مورد راننده تاکسیا که دیگه نگو و نپرس. با یک من عسل هم نمیشد خوردشون. خدا میدونه که چند تا تاکسی سوار شدیم و سلام کردیم و جوابی نشنیدیم. اولا فکر میکردیم شاید صدامونو نمیشنون. این قضیه تبدیل به یه سرگرمی جالب شد و هر بار با صدای بلند و بلندتر hello میگفتیم و باز جوابی نمیشنیدیم. یا اگه نخوام بی انصافی کرده باشم باید بگم که کمتر جوابی میشنیدیم.

به قول آقای دکتری که توی تور ما بود، سرمای این مناطق به مردمش اجازه نمیده که خیلی communicate کنن و اونا فقط یاد گرفتن از خونه بدو بدو برن سر کار و از سر کار تو مترو و بعدش زود تو خونه تا از سرما یخ نزنن. البته وجود حکومت کمونیستی هم تو این کشورا رو این قضیه بی تاثیر نبوده. این کشورا (کشورای استقلال یافته بعد از فروپاشی شوروی) همیشه مرزای بسته ای داشتن و به خصوص خیلی توریست پرور نبودن. عدم تسلط آدما به زبون انگلیسی هم در این کشور دلیلش همینه. چون اصلا یاد گرفتن زبون انگلیسی غدغن بوده و آدمی مثل اُلگ (لیدر انگلیسی زبان) که نه تنها با کیفیت عالی به انگلیسی مسلط بود، بلکه مجوز تدریس این زبان رو تو چند کشور داشت، میگفت که قبل از فروپاشی تقریبا هیچ کاری برای چنین آدمی با این تخصص وجود نداشته و تازه چند سالیه که پای توریست و شرکت های چند ملیتی به این مملکت باز شده و اون میتونه کار و درآمد خوبی داشته باشه.

اينم عکس آقای اٌلگ:

قضیه انگلیسی ندونستن مردم این کشور تقریبا اشکمون رو درآورد. بنابراین به سراغ رئیس هتل (نیکولای) رفتیم که انگلیسی بلد بود و کلی اطلاعات خوب ازش در مورد شهر و جاهای دیدنی گرفتیم. در ضمن نیکولای یکی از کارمنداش به اسم جولی که اون هم انگلیسی بلد بود رو بهمون معرفی کرد و جولی هم خیلی بهمون کمک کرد. هر شب عین تکلیف شب جولی چند تا آدرس رو به روسی رو کاغذ برامون مینوشت و برنامه فردامون رو مشخص میکرد. ما هم فقط سوار تاکسی میشدیم و آدرسی رو که جولی نوشته بود میدادیم دست راننده و دیگه راحت بودیم.... یه روز هم جولی به عنوان لیدر باهامون به یه شهری نزدیک مینسک اومد. هرچند که کمک خاصی نتونست بکنه که حالا بعدا میگم چرا.

با وجود ضعف زبان بین مردم این کشور، ما دائم در حیرت بودیم که پسرای تور ما چجوری هر شب با این خانومای محترم که شبا تو لابی هتل میشستن، دایلوگ میکردن و بعد هم 2 تا 2 تا غیب میشدن!!!! و جواب این سوال هنوز هم برامون پیدا نشده!!!!!:))))

چندین داستان از برخوردای سرد مردم اونجا دارم که براتون میگم:

نزدیک هتل ما اداره ثبت احوال یا یه چیزی شبیه این بود که عروس دامادها برای ثبت ازدواجشون به اونجا مراجعه میکردن.

بنابرای روز شنبه و 1شنبه یه عالمه ماشین عروس و کلی عروس و داماد پایین هتل ما بودن و چون پارک قشنگی هم اون نزدیکی بود، خیلیاشون میرفتن اونجا و عکس میگرفتن.

یه روز من پیشنهاد دادم که بیاین بریم با یکی از این عروس دامادا عکس بگیریم. دوستام گفتن که کی جرات داره از این بداخلاقا چنین تقاضایی بکنه. من هم سینمو سپر کردم و گفتم که من جراتشو دارم؛ بیاین بریم. خلاصه رفتیم و دنبال یکی از این زوجا راه افتادیم و هر کاری کریدم بهشون نرسیدیم. یه زوج دیگه با تعدادی از اقوامشون اونجا بودن و من کلی خودم رو جم و جور کردم و با ادب و احترام هر چه تمام تر رفتم جلو و سلام کردم و به عروس خانوم گفتم: Can I have a photo with you?

 حالا بماند که عمرا اونا یه جمله به این سادگی رو متوجه نمیشدن و من با نشون دادن دوربین و تکون دارن انگشت سبابه به نشانه شاتر دوربین، بهشون میفهموندم که چی میخام. خلاصه عروس خانوم یه خورده من من کرد و گفت :NO!!!!!! تصورش رو بکنید که من چطوری جلوی دوستم ضایع شدمJ))) اما نمیدونم چرا بعد از شنیدن جواب منفی نرفتم و وایسادم برُبر نگاشون کردن. یه هو فامیلای عروس خانوم سرزنشش کردن که چرا نذاشته ما باهاش عکس بگیریم و خلاصه بعد از رد و بدل کردن چند جمله به روسی، عروس خانوم رو به ما کرد و گفت: OK. آقای داماد هم تشریف آورد و یه عکس با هم گرفتیم. تازه یه عکس هم عکاس اونا از ما با عروس داماد گرفتJ)))

عکس رو گرفتیم؛ اما من دلم میخاست با یه عروس دامادی که عروسش خوشگل باشه عکس بگیریم. آخه طفلی این عروسه خیلی زشت بود. یه کم اونورتر باز سراغ یه عروس و داماد دیگه رفتم که عکاسشون داشت ازشون عکس میگرفت. صبر کردم تا اون عکس رو بگیره و با لبخند و با صدای بلند گفتم: hello !!! و نسیم هیچ جوابی نشنید. حتی سرشونو برنگردوندن ببینن کیه داره سلام میکنه. بی ادبا .\ /. و این قضیه تا آخر سفر سوژه خنده شدJ)))

این برخورد رو مقایسه میکنم با برخورد گروه ایرلندی. یه گروه دخترای دبیرستانی ایرلندی با سرپرستاشون به این کشور اومده بودن و چون همه لباسای متحدالشکل قرمز داشتن، راه رفتنشون وهماهنگیشون منظره جالبی رو بوجود آورده بود. وقتی ما خواستیم باهاشون عکس بگیریم، اولا کلی تحویل گرفتن، تازه اونها هم متقابلا خواستن که با ما عکس بگیرن. چند تا عکس با هم گرفتیم. و از ما پرسیدن که اهل کجا هستیم و ..... 

یکی دیگه از برخوردای زشتی که از مردم اونجا دیدیم (البته این یکی در برخورد مستقیم با ما نبود) این بود که یه شب که به یه رستوران با کوئیزین بلاروسی رفته بودیم، دختری رو دیدیم که بعد از شام، نخ دندان رو از کیفش درآورد و دهنش رو عین غار باز کرد و شروع کرد جلو همه دندوناشو تمیز کردن. واقعا مشمئز کننده بود.

بی انصافی نکرده باشیم. از یه خانواده ای براتون بگم که برعکس بقیه هموطناشون برخورد فوق العاده گرم و دوستانه ای با ما داشتن: برای گرفتن ماساژ به یه کلوب سلامتی مراجعه کردیم. اونجا آقای جوونی بود که دست و پا شکسته انگلیسی حرف میزد. بهش گفتیم که دنبال یه ماساژور زن میگردیم و اون هم ما رو برد پیش زن جوونی به اسم لویرا که بعدا فهمدیم همسر خودش بود. زن مهربون با هیکل ورزشکاری فوق العاده. از کار ماساژش هم نگم که جدا حرف نداشت. من و دوستم هر دو ماساژ ریلکسیشن گرفتم و اینقدر خوشمون اومد که فرداش هم باز رفتیم پیشش. در راستای ارتباط خوبی که با این زن و شوهر و پسر کوچولوی خوشگلشون برقرار شد،

 

قرار شد که اگه تونستن ما رو یه روز به دهکدشون به خارج از شهر ببرن که البته نشد اما همین که دوستای خوبی پیدا کردیم برامون عالی بود.

/ 16 نظر / 149 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نغمه

عکسا هنوز هم باز نميشه

farzad

با نغمه موافقم!

مرتضی

نسيمک جان دو تا لطف کن به من؛ ۱ - شماره ی اون ماساژور رو برام بفرست ۲ - عکس اون عروس زشت رو هم برام ايميل کن! پ.ن. عکسها اينجا فيلتر شدن!

گيتی

مشکل باز نشدن عکس ها ممکنه به این خاطر باشه که آدرس درستی نداده باشی.... باید یه بار دیگه load کنی.... به هر حال من هم عکس ها رو نمی بينم .... خو دت می بینی شون چون از روی هارد کامپیوترت می خونه ....

نغمه

با مرتضی و کيتی موافقم.

نغمه

نه ٫ مثل اينکه بايد از تو به صنف وبلاک نويسان شکايت کرد بابا٫ هنوز عکسا باز نميشه٫ فدات شم يه کاری بکن

رابعه

بابا نگفتي حتي اونها به زبون خودشون بهشون سلام مي‌كرديم جوابمون رو نمي‌دادن، انگليسي پيشكششون

بیتا

نسیم جان سلام .مطالبی که می نویسی خیلی خوبه .درست مثل اینکه همراه شما به سفر اومده باشیم . پس تند تند به سفر برو و از دیدنیهای اونجا برامون تعریف کن .

نسيمک

به مرتضی:‌شماره ماساژور رو بدم٬‌ديگه از تحصيل می افتی. هر روز هی ميری ماساژ:))))

نسيمک

به بيتا: از کامنت های گرم و اميدوار کننده شما هم ممنون. جدا اگر کامنتای شما نبود و ميدونستم که کسی ايا رو نميخونه٬ عمرا اين همه وقت نميذاشتم و اينا رو نمينوشتم.