نوستالژی

چند سالیه که اومدن بهار برام حس نوستالژیک عجیبی رو همراه داره. بهار یاد آور خاطرات کودکیه که من باورم نمیشه به این زودی تموم شدن و دیگه تکرار نمیشن. خاطرات سفر به شهر آباء و اجدادی پدر و مادرم... تماشای گله های گوسفند توی راه و اون شعر همیشگی که مامان با دیدن گوسفندا برامون میخوند. گله هایی که سال هاست ندیدمشون.... خاطرات من و آرزو توی راه که سرمونو روی پای هم میذاشتیم و در آرامش میخابیدیم....خاطرات مغازه بابا خطیبی با آدامسای خروس نشانی که از صد تا شکلات مرسی برامون خوشمزه تر بود. بوسه های گرم بابا خطیبی علیرغم اینکه ریشاش تو صورتای کوچیکمون فرو میرفت.... خاطرات خونه کوچیک مادرجون که با وجود کوچیکیش، دلای گرم همه مون رو تو خودش جا میداد...خاطره شبیه خون زدن به شیرینیای خونگی مادرجون.... نشستن اون همه آدم دور سفره هفت سین و گرفتن دستلافای کوچیک از لای قرآن بزرگ مادرجون...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

اون روزا دیگه نیستن... مادر جون و بابا خطیبی و خیلیای دیگه رفتن... دیگه دایی عباس نیست که ما رو سوار موتورش کنه و تو شهر دور بزنه. دیگه فرزانه جون نیست تا توی آرایشگاهش موهامونو کوتاه کنه... دیگه عمو رضا نیست تا با اون صدای گرمش برامون "صورتگر نقاشه چی" رو بخونه...  دیگه بابا خطیبی نیست تا بازی "کی زودتر غذاشو تموم کرده؟" رو باهامون بازی کنه و دلای ساده و بچگونمون رو راضی کنه که زودتر غذامونو بخوریم...دیگه الهام و عطا با آفتابه تو ناودون مشتی شمسه آب نمیریزن و صدای اون پیرزن بیچاره رو در نمیارن...دیگه امیر و علی و عماد بهمون دارت ساختن و ترقه درست کردن رو یاد نمیدن. دیگه پدرام نیشگونمون نمیگیره... دیگه 13 تا بچه با هم توی اون حوض کوچولو نمیچپیم... دیگه مامانم برام شلوار یکسره آبی نمیدوزه ... دیگه نغمه واسه اینکه عروسکاشو به کسی نده، گریه نمیکنه... دیگه 20 تا بچه تو اون حیاط فسقلی با هم وسطی بازی نمیکنن...دیگه....

من دلم همون روزا رو میخاد.... همون 5 تومنی، 10 تومنی ها رو، نه این 2 هزار تومنی ها... همون کوزه های سوارخ سوراخ که پیاز نرگس رو توش میکاشتن و وقتی در میومد، بوی عطرش همه حیاط رو پر میکرد...همون سبزی هایی که تو باغچه میکاشتیم... همون شیرای گوسفندی که به خاطر آب کویر شورمزه بود.... همون نونای فتیر که با کره محلی درست میشد.... همون دلای ساده و باصفا... همون....

من دلم اونا رو میخاد. کاش یه چوب جادو داشتم تا میزدم و همه اون روزا برمیگشتن! کاش...    

 

/ 9 نظر / 9 بازدید
فاطمه

سلام.وبلاگ بسیار زیبایی داری.اومدن بهار راهم بهت تبریک میگم.امیدوارم سال خوبی داشته باشی.موفق باشی و شاد......تا بعد..............

naghmeh

وای نکو که منو بردي به اون زمانا. اولاحوض نه٫ استخر. نه ديکه نغمه برای عروسکاش کريه نمی کنه ولی برای يه عالمه آدمايی که نمی بينه کريه می کنه. مثل نسیم٫الهام ٫محمدرضا و عزیزترین عزیزانش. امسال عيد اصلا حال خوبی ندارم.

قوی سیاه

به نغمه: فال حافظ امروز سر سفره هفت سین این اومد: باغبان گر چند روزی صحبت گل بایدش در جفای خار هجران صبر بلبل بایدش این فال برای من خیلی آشناست نغمه...زندگی همه اش کندنه...حتی اگه ایران هم می موندی جلوی جدا شدن ها رو نمی تونستی بگیری خانوم گل! پس قوی باش و غصه نخور...زندگی صبوری میخواد...و زنده بودن البته! مگه نه؟

قوی سیاه

نسیمک قشنگم...عیدت مبارک! این مطلبت رو بی نهایت زیبا نوشته بودی!!!!!!!!!! خیلی کیف کردم:) مدتها بود اینقدر قشنگ فضایی برام مجسم نشده بود! و قشنگ تر اینکه عین این خاطره ها و همون حوض یا به قول نغمه استخر (ما هم نمیذاشتیم کسی بهش بگه حوض!!!) که توش ۱۵ فسقلی باهم می لولیدن، تو شهر اهواز برای من همون خاطره ها رو ساخت!!! عجیب نیست!؟ خیلی قشنگ بود!

آرزو

بالاخره يخ من هم با اين نوشته شکسته شد. البته صحبت با نسيم عامل اول اين تحرک بود. خدا ميدونه چقدر دلم می خواد الان تک تکتونو تو بغلم می فشردم و هيچوقت ديگه ازتون دور نميشدم. واقعا ياد اون روزا به خير. دلم خيلی تنگ شده...

الهام

عزیزم واقعاً با خوندن متنت اشک تو چشم های دم جمع میشد.در ضمن یک مورد رو نگفته بودی که دیدم یادآوریش بد نیست: دیگه کبری واسه خودش خانومی شده و مادرجون نیست که دواش کنه و بگه حیا کن. در ضمن مادر جون بیچاره کجاست که ببینه اون حیائی که این همه داد زد تا تو گوش نوه هاش فرو کنه الان یه رنگ و لعاب دیگه گرفته و ازش خبری نیست.

صفورا هنرمند

سليقه قشنگی داری در وبلاگ نويسی. اميدوارم مطالب بهتر وبيشتری از تو بخونم. .... البته کمی تا قسمتی تنبل هستی و بايد يه فکری برای اين موضوع بکنی... به اين خواهر فقيرت هم ايميل بزن... دوستت دارم .... صفورا هنرمند

مهتاب

نسیمک متنت رو خیلی قشنگ نوشته بودی منو برد به حال و حوای بیست سال پیش.عیدهایی که وقتی شما از تهران می امدید منو ارزو اونقدر گریه میکردیم که شب یا من بمونم خونه مادرجون یا اون بیاد خونه ما و جای تعجب داشت که مامانامون اجازه نمی دادند "هر کسی باید خونه خودش بخوابه " این جواب اونها بود شاید اگه می دونستن که زمونه من و ارزو رو اونقدر از هم دور می کنه که شاید سالها نتونیم همدیگر رو ببینیم یا منو اونقد گرفتار زندگی می کنه که حتی وقت صحبت کردن تلفنی رو هم با ارزو ندارم شاید جور دیگری برخورد می کردنند شاید بخاطر همینه که من به امیرحسین اجازه میدم هرچقدر که دوست داره بره خونه خاله و عمه اش بمونه از کجا معلوم شاید چند ساله دیگه اون هم نتونه سالها پسرخاله ها و پسر عمه هاشو ببینه .نسیمک یه چیز دیگه که هنوز بعد از سالها نتونستم براش جوابی پیدا کنم اینکه نمی دونم چرا شمانوه های تهرانی همیشه از ما نوه های سمنانی بیشتر عیدی میگرفتید؟

payam

نسیم جان من هم از خواندن این مطلب دلتنگ اون روزها شدم .دلتنگ اون ایروبولی که مال سیامک بود و 15 تا بچه را 4 الی 5 ساعت سرگرم میکرد و اخرش با دعوا وجرزنی تمام میشد .ودلتنگ عکس یادگاری که به ترتیب سن وقد می ایستادیم و سرها یمون را یکی در میان به چب وراست می بردیم و شعر مامانت که من همیشه ان را برای ارشیا می خوانم :ب ب ایها ب ب ایها بیاین ارزو را ببینید .یا د اون روزها و تمام ادمهایی که با اوردن اسمشون اشک تو چشمامون جمع میشه بخیر